محمد تقي جعفري
5
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
واقعاً به عنوان نمونهء بسيار اندك از مثنوى متذكر شدهايم ، مىتواند ضمانت عمر بسيار طولانى كتاب مثنوى را به عهده بگيرد ، مىتوان گفت پايان عمر طولانى همهء كتاب مثنوى همان لحظاتى است كه موجوديت روانى اين انسان كه ما مىبينيم به پايان برسد . به اين بيان كه ما خود جلال الدين زنده را در كتاب مثنوى مىتوانيم به بينيم كه سخن نمىگويد و شعر هم نمىسرايد و ورزش انديشه هم به راه نيانداخته است ، بلكه او به جهت آن عامل كم نظيرى كه توانسته است روحش را از همهء زنجيرها و قيود محاصره كننده رها سازد ، به آن مرحله رسيده است كه روح زندهء يك انسان جوشان و خروشان را در صحنهء فرهنگ بشرى براى هميشه به نمايش بگذارد . براى توضيح بيشتر در بارهء زنده ماندن جلال الدين با قطع نظر از محتويات كتابش مىگوييم : يكى از خصايص شگفت انگيز روان آدمى كه متاسفانه كمتر مورد توجه علمى قرار مىگيرد ، همين پديده است كه در ميان جهان بينان و عرفا نصيب جلال الدين گشته است . اين پديده عبارتست از گسيخته شدن جدى از روابطى رسمى كه جهان به طور عموم و فرهنگ انسانها بالخصوص ، به دست و پاى روان انسانها مىپيچانند و آمادهء كهنه شدن در مجراى زمان مىنمايند ، جوش و خروش روانى جلال الدين كه نمايشگرى از گسيخته شدن مزبور اوست در دو ديوان شمس تبريزى و مثنوى به خوبى آشكار مىشود . به عنوان نمونه در ديوان شمس تبريزى مىگويد : زين دو هزاران من و ما اى عجبا من چه منم گوش بده عربده را دست منه بر دهنم چون كه من از دست شدم در ره من شيشه منه ور بنهى پا بنهم هر چه بيابم شكنم پس از گسيخته شدن مزبور ، فضاى درون هر لحظه من مخصوصى را متجلى مىسازد و روابط روح گسيخته با فرهنگ تثبيت شده و جهانى كه با خيال راحت